- تاریخ: 1401/10/30 ساعت: 9:15
رویا می پرورانم که اگر خواسته ات خواسته ي ما بود ،آیه ای که به آن یقین پیدا کردم را می نویسم و به دیوار خانه مان می آویزم تا آرامشی باشد برای دل هایمان.   "إن مع العسر يسرى " + نوشته شده در دوشنبه ۲۷ فروردین ۱۳۹۷ ساعت 4:25 توسط بانوی عدم  |  Adblock test (Why?)
یکهویی - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 17:13
مدتیست مدام دل دل میکنم که وقتی آزاد شود و بتوانیم چندی بنشینم و برای خودم چیزهایی بنویسم . مینوشتم اما نوشتن اینگونه با فراق بال کجا و در ذهن خود مدام جمله بندی کردن و ثبت نکردن کجا ! مدتیست فکر میکن
آرامش - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 17:13
در تراس طبقه چهارم خابگاه اقاقیا روی صندلی پلاستیکی خاکستری نشسته بود و به چراغ های زیادی که از دور برایش چشمک میزدند نگاه میکرد . وبلاگ آرامش کلمه داشت .(البته اگر درو وا نمیکردن و با تلفن همراهشون شروع به فک ز
آرامش2 - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 17:13
داشتیم میگفتیم . . . شمع هایم در حالتی هستن که انگار برای زنده ماندنشان و کاری که انجام میدهند میجنگن . ( نمیدونم چرا یهویی دلم خواست بقیه شو چینی بنویسم ولی متاسفانه چینی بلد نیستم ) انقد شمع روشن کر
آدم ، خدا و آدم ، شیطان - تاریخ: 1396/11/14 ساعت: 23:11
آدم ها عجیب آدم ها غریب ...دقیقا دو ماه و اندیست که در حال تجربه ی زیستن در میان آدم هایی متفاوت ام . تجربه ی جالبی اما بسیار سخت و کمی غیرقابل تحمل است ... زیستن با انسان هایی افسرده ، مغموم و بی هدف ...وگاهی بسیار هیجان زده با انگیزه و شاد.زیستن با کسانیکه میگویند خدا نیست اما نمیگویند چرا ؟ صرفا ...
مذهب . - تاریخ: 1396/9/7 ساعت: 15:41
مذهب . تاريخ : پنجشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۶ | 5:17 | نویسنده : بانوی عدم داشتن پدر یا مادر مذهبی و کلاسیک در صورت داشتن روحیه ای مدرن و غیر مذهبی واقعا فاجعه ای بس عظیم است . بالا و پایین پریدنی بیهوده و لزج ... احساس میکنی دارند با چاقوی کند یک قسمت از پوست سرت را جدا می کنند . .: :.
بانو بیا - تاریخ: 1396/5/24 ساعت: 7:41
+ بانو بیاحرف هایی در سینه دارم که باید با تو بگویم هر چند که بر همه ی آن ها واقفی ... !بانو بیا... اینجا ... در فراموش خانه ای ابدی ، کنج نمناک نگاهی نشسته ام ... !بانو تو خود میدانی که از همه حتی از خود فراری هستی ... تو خود میدانی هیچ کس را جز او دوست نداری و می اندیشی که خود را هم دوست نداری ، پ
مادر این ظالم مقدس - تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 20:11
دلم گرفته . این روزا که دیگه مهرنگار نمیرم تقریبا غیر از اوایلش هر روز با مادرم حرفم میشه و عین بیشعورا باش بد حرف میزنم . منی که ادعا میکنم احترام قائلم برای دیگران عین یه بیشعور احمق به کسی که بزرگم کرده بی احترامی میکنم .حقی نداره در قبال تصمیم گیری برای من و آینده م . باید بفهمه من یک شخصیت کامل
انزوا - تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 20:11
انزوا تاريخ : چهارشنبه ۱۷ خرداد ۱۳۹۶ | 1:2 | نویسنده : بانوی عدم وقتی وارد دنیای هنر شدم تصمیم گرفتم خودم را با هیچ مسئله ای دخیل نکنم ، درویش مسلکانه انزوا گزیده و نقش خود را بنگارم . با خود میگفتم همانند خیلی از هنرمندان مشهور جهان حتما کسی را خواهم داشت که به سعی و گنجینه هایی که بدان دست پی
وصل - تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 9:02
اینجا مهرنگار است ... هر زمانی کارهایم تمام می شوند اولین چیزی که به ذهنم خطور میکند این است که من وبلاگی دارم که مدت های مدیدیست حرفی برای نوشتن در آن نداشته ام . به راستی نداشته ام؟ یا اینجا را محلی برای گشودن چرک ها و ناراحتی هایم برگزیده ام ؟با تمام وجودم آرزو دارم این جا مخاطبی نداشته باشد چرا
مذهب . - تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 9:02
تمام سر های دنیا را میبُرم ولی دلم را نه ... .دلم گیر است ... .به آسمانی که شاهد به دار اویختن موجودی سیاه و چرک بود و برای کشتن جنین سقط شده اش تمام ساطور های دنیا را اجیر کرده بود ... .به آسمان شب ... !
کاش - تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 9:02
به جایگاهی رسیده ام که حقیقتا راحت می توانم بگویم : مذهب نه ! همین مذهبی نما های مضخرف که خودشان را پیرو خدا و پیغمبر می دانند باعث و بانی همه ی ماجرا اند .حالم از خودشان و شاید خدایشان به هم میخورد ! ماه رمضان ماهی که در آن من درون پیله ای شیشه مانند زندگی میکردم و احساساتم بیانگر ارادت و عشق عمیق
یک تیمارستان با هفتاد تختخواب - تاریخ: 1395/7/20 ساعت: 22:05
در من یک تیمارستان وجود داردیک تیمارستان با هفتاد تختخوابهفتاد تختخواب با هفتاد دیوانهو سخت ترین کار دنیا را من میکنمزمانی که از من می پرسند : خوبی ؟!و من باید یک تیمارستان هفتاد تختخوابی را آرام کنم و با متانت صادقانه ای بگویم" بله ، امروز خیلی خوبم " :)"پویان اوحدی "
مرگ - تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 11:53
قدیما یه جوری آرامش داشتم انگار مُرده بودم ! الان یه جوری بیقرارم انگار دارم میمیرم !
خسته م. - تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 8:16
در جایی ، منتهاي دنیا به زانو افتاده ام... خسته م. خیلی خسته .. کاش میشد حتی یکی دو ثانیه دلم آروم میشد. .. اندازه همون دو ثانیه امنیت داشتم .. قد همون دو ثانیه اعتماد داشتم. . . دو ثانیه نميترسيدم ... . دو ثانیه وحشت نمی کردم از وجودی به نام من. . فقط همین دو ثانیه . .
تومور - تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 0:57
کاش همه وسایلمو میریخت تو آب ولی اون هفت تا گل رو پر پر نمیکرد روش ... . ! ینی من کامل حذف شدم دیگ ؟ عین بچها دستامو مشت میکنم و میذارم رو چشمامو و تکون میدم که اشکام بند بشن . ینی واقعا دیگ تموم شد ؟ چرا تحمل این تموم شدن رو ندارم ؟ چرا اومد به من گفت ؟ چرا آزارم میده ... . چرا همه چیزو زنده کرد .....
نامه ی فاسد - تاریخ: 1395/7/6 ساعت: 19:39
همیشه از این که نامه ی عاشقانه بنویسم تنفر عمیقی داشتم اون اینو میدونست برای همین همیشه برام نامه ی سراسر عاشقانه می نوشت ، بنظرم یک جورایی لوس و مسخره ست . من که هیچ وقت براش ننوشتم اما نامه هاش رو دارم هنوز . هر سری که با هم میرفتیم بیرون موقع خداحافظی منتظر بودم که نامه مو بهم بده ... . که بعد بد...
مادر - تاریخ: 1395/7/6 ساعت: 19:39
من یک " مادرم " بدون آن که جنین یا کودکی داشته باشم !
چه خوش گفت ... - تاریخ: 1395/7/6 ساعت: 19:39
برگِ تَر خشک می شود به زمان برگ چشمان ما همیشه تَر است
اولین بوسه - تاریخ: 1395/7/6 ساعت: 19:39
دستم تو دستش قفل بود ... . جوری دستمو فشار میداد انگار میدونست قرار نیست مال هم باشیم . میخواست از تک تک لحظاتش استفاده کنه و به قول خودش نفس بکشه ... . یادمه بعضی وقتا فقط برای این میومد پیشم که بغلم کنه . طولانی با یک عالمه نفس عمیق و بلند . انگار زندگی میکرد یا میخواست بوی بدنم رو حفظ کنه ... . د...

برچسب‌های مرتبط

مرگ تدریجی یک رویا | مرگ فروشنده | مرگ یزدگرد | مرگ ماهی | مرگ قو | مرگ پدر | مرگ بر آمریکا | مرگ مادر | مرگ موش | خسته م