
مدتیست مدام دل دل میکنم که وقتی آزاد شود و بتوانیم چندی بنشینم و برای خودم چیزهایی بنویسم . مینوشتم اما نوشتن اینگونه با فراق بال کجا و در ذهن خود مدام جمله بندی کردن و ثبت نکردن کجا ! مدتیست فکر میکن...
ادامه مطلب
در من یک تیمارستان وجود داردیک تیمارستان با هفتاد تختخوابهفتاد تختخواب با هفتاد دیوانهو سخت ترین کار دنیا را من میکنمزمانی که از من می پرسند : خوبی ؟!و من باید یک تیمارستان هفتاد تختخوابی را آرام کنم و با متانت صادقانه ای بگویم" بله ، امروز خیلی خوبم " :)"پویان اوحدی "...
ادامه مطلب
قدیما یه جوری آرامش داشتم انگار مُرده بودم ! الان یه جوری بیقرارم انگار دارم میمیرم !...
ادامه مطلب
xa0 یه لباس صورتی کمرنگ تنم بود انگار ! خوابیده بودمxa0 . احساس میکردمxa0 گذاشتنم تو گورو یه عالمه سورن ریختن روم ...! . دستامم با چند تا گره محکم بسته بودن به لبه ی آهنی تخت خوابم " محل ارامشم " xa0چند تا تکون محکم خوردمو شروع کردم به داد و هوار .... . چشمام سرخ شده بودو داشت از حدقه میزد بیرون و همش خیره به یه جا ثابت شده بود حتی با تکون های شدید بدنم حسی واردشون نمیشد ... . انگار مثل مرده ی دفن نشده باد کرده بودم ... . جیغ زدم : + دستامو باز کنین ، انقد دستامو میبندین نمیدونمxa0 چطوری ناز ک...
ادامه مطلب