که بعد بدو ام برم خونه برم تو اتاقم درو قفل کنم چراغا رو خاموش کنم برم زیر پتو و با نور چراغ قوه ی گوشیم چهار پنج خط نامه ی عاشقانه بخونم و هم بخندم هم دلم قنچ بره که چقد این مرد رو دوست دارم .
بعضی وقتا نضف شب که داشتم باهاش صحبت میکردم میدیدم حدود نیم ساعتی یک هو آف میشد بعد یه بوق میزد پشت پنجره اتاقمو مسیج میداد : عزیزم یه نامه برات چال کردم توی باغچه خونه تون برو بردار .
بعدشم با هزار و یک کارگاه بازی که قیافم تابلو نباشه و چشمام موضوعی رو فریاد نزنه میرفتم و نامه رو بر میداشتم و یه گوشه ای همونجا ها مینشستم و با ذوق و حسی عجیب میخوندمش!
من چقدر این مرد رو دوست دارم !
من چقدر عاشقانه این مرد رو دوست دارم !
دیگ من نمیبینمش و همه چی بینمون تموم شده و یکسالی از اخرین نامه ای که ازش گرفتم میگذره ... .
هر چند دیر اما .... . الان من میخوام براش نامه بنویسم ... .
.
.
.
به نام آن که تو را افرید و در قلب من قرار داد .
سلام درونیات مغشوشم
سلام آرامشم ... .
یک سالی از نبودنت در کنارم میگذرد و رد پای نبودنت تیر میکشد .. .
جایت در کنارم خالیست دلم برایت تنگ شده ... . انقدر که دیگر جای خودم هم نیست .
همیشه به این فکر می کردم که حضور آدم ها هر چقدر عزیز و محبوب برای اهمیتی ندارد و در درجه اول هنرم مهم است . اما حالا میبینم توانِ رویارویی با نبودنت را نداشتم و اقرار میکنم نفس ندارم .
دلتنگتم و همیشه دوستت دارم و خواهم داشت ... .
امیدوارم که هنر بتواند اغنایم بکند وگرنه هیچ وقت خودم را نمیبخشم که تو را قربانی این راه کردم .
حق داری اگر بگویی .... ( حالم از هنرمندا به هم میخوره ) ( کی میگه هنرمندا مهربونن ؟ ) ( کی میگه هنرمندا بخشنده ن ؟ ) ( کی میگ هنرمندا آدمای خوبین؟ )
شک نکن اگر روزی به این نتیجه رسیدم که هنر نتونسته روحم رو ارضا کنه و تو رو قربانی کردم و انقدر بد بودم و تا این حد خودخواهانه تصمیم گرفتم هر چقدر که تو موقعیت عالی و حرفه ای در هنر قرار داشته باشم، حتی اگر اون زمان همسر و فرزندانی داشتم که من رو دوست داشته باشن ، خودم رو میکُشم و زندگیم رو به نفع تو تموم میکنم .
دیشب تو ماشین همش داشتم آهنگ علیزاده رو گوش میکردم و بلند بلند باش میخوندم .
بعد از یک سال اولین بار بود که اهنگ های خاطره انگیزمون رو گوش میکردم و واقعا احساس میکردم از درون دیوار های وجودم دارن فرو میریزن و یه زلزله ی شدید و عمیق تو وجودم ریشه دوونده که چیزی نمونده از پا درم بیاره !
همیشه دوستت داشتم و دارم و خواهم داشت
شاید هیچ وقت نتونم ازدواج کنم . چون حقیقتا توانایی ندارم کسی غیر از تو من رو بغل کنه .
هر چی فک میکنم از شرح ما وقع حادثه ی جدایی مون هیچی یادم نمیاد و تنها چیزی که یادمه اینه : من بین تو و هنر یک دونه رو انتخاب کردم و اون تو نبودی ...
خیلی خوشحالم از اینکه
تو به دنیا اومدی؛ تو
دنیا فهمید که تو انگار
نیمه گمشدم ی تو
زندگی خیلی خوبه
چون که خدا تو رو داده
روز تولدم، برام
فرشتشو فرستاده
خدا مهربونی کرده
تو رو سپرد دست خودم
دست تو گرفتمو
فهمیدم عاشقت شدم
***
مواظب خودت باش
پ.ن: تاریخ انقضای این نامه خیلی وقت است که به پایان رسیده !
عدم حضور...
ما را در سایت عدم حضور دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 11