جوری دستمو فشار میداد انگار میدونست قرار نیست مال هم باشیم .
میخواست از تک تک لحظاتش استفاده کنه و به قول خودش نفس بکشه ... .
یادمه بعضی وقتا فقط برای این میومد پیشم که بغلم کنه . طولانی با یک عالمه نفس عمیق و بلند .
انگار زندگی میکرد یا میخواست بوی بدنم رو حفظ کنه ... .
داشتیم کنار رود قدم میزدیم و سکوت بود که نجوا میکرد و نگاه بود که لبریز بود .
با دستش اشاره داد به جایی کنار رود ... . که یک باریکه ی خاکی کوچک بود و منتهی میشد به اواسط رودخانه و قطع شده بود ... .
+بریم اونجا ؟
لبخند زدم .
یکم خطرناک بود مخصوصا اینکه ....
عدم حضور...ما را در سایت عدم حضور دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 9