حرف هایی در سینه دارم که باید با تو بگویم هر چند که بر همه ی آن ها واقفی ... !
بانو بیا... اینجا ... در فراموش خانه ای ابدی ، کنج نمناک نگاهی نشسته ام ... !
بانو تو خود میدانی که از همه حتی از خود فراری هستی ... تو خود میدانی هیچ کس را جز او دوست نداری و می اندیشی که خود را هم دوست نداری ، پس چگونه عاشق می شوی هنگامی که برای خودت ارزشی که باید قائل نیستی ؟
آیا کسی که خود را دوست ندارد می تواند شخص دیگری را آن چنان که می نمایی و احساس میکنی دوست داشته باشد ؟ آیا دوست داشتن مبنی بر احساسات است ؟
- در منتهای اطمینان به عدم علاقه به شخص خودم در میابم که خود را بسیار دوست میدارم .... چرا که برای خود تلاش می کنم ... برای خود می نوازم و نقاشی میکنم ... تنها برای خود موهایم را می بافم و گل قرمزی به آن می آویزم ... .تو نمیدانی ولی من حتی برای خود سختی میکشم ... من خودم را به سمت سختی هُل می دهم !! میفهمی اشتیاق و جنگ با خویش چه مهلک و کشنده است ؟؟
+بانو ... . سخن مگو که رشته ی کلامم دراز است و شب کوتاه ... .میخواهم با تو بگویم آن چه را که خوب میدانی !
روزهای بسیاریست ترس ها و غم های بزرگی را در دل می پرورانی ، در نگاهت خون موج میزند و آتش شراره می کشد ... . چشم هایت برق همیشه را ندارند و تو آن آدم سابق نیستی ! زمان زیادی سپری شد تا توانستی با خودِ جدیدت کنار بیایی ، و هی نگویی من این گونه نبودم ، شدم !
عمری سپری کردی تا فهمیدی چیزی که اکنون هستی خود واقعیت است و در گذشته ات تنها نقابی بودی که بر صورت دیگران آویخته می شدی !سختی کشیده ای !
اکنون آخرین نفس هایت نیست و میدانی که احساس ناتوانی نکرده ای ! زندگی فرصتی بیش نیست تو مختاری تمام زندگیت را خوش بگذرانی یا تامل کنی و کنج عزلتی بر گزینی و سازت را بنوازی که البته دنیا را فتح کرده ای !
تو کجایی بانو ؟ تو کجایی ؟ میبینی که مردان زیادی تو را دست مایه اهداف کثیف شان کردند و تو کسی را نداری که از تو مراقبت بنماید ، بانو زندگی سخت است ... شکست الانت شکستی نیست ... . مهم نیست اگر در اولین تلاش های زندگی ات به بن بست بخوری ... مهم این است که نگویی احساس ناتوانی میکنم وقتی نمیکنی ...
در باب احساس ناتوانی همین بس که بگویم فاطمه دختری بیست و اندی ساله که دارای معلولیت شدید جسمانی است و با پاهایش نقاشی می کند و او هزار برابر نقاشی اش از تو که سالم هستی بهتر است ! احساس خوشبختی .. توانستن یا نتوانستن وجودی درونی است که تو سعی داری آن وجود را از خود بگیری ... چرا ؟ که بگویی اگر در این دنیا همه حالشان بد است ، من بد ترم ؟؟
نه بانو .. نه ! تو خوبی ... .نمی گویم خوش باش و بخند ، نمیخواهم بی تفاوت باشی و با خود نجنگی ... . تا می توانی به خود سختی بده چرا که این جنگ تن به تن تو را بزرگ می کند ، اما تمام تلاشت را بر این اساس به کار گیر که از جنگ تن به تنت خروجی های زیادی داشته باشی ، بخوان ... بنویس ... طرح بزن .. بنواز ... !
تو هر که را نداشته باشی خودت را داری ... می دانی که درونت یک حوض کوچک آّبی است ، گلدان های گل سرخی بر لبه ی آن زندگی میکنند و ماهیانی پر از احساس حیات در آن بازی ... .
می دانی که تو در وجودت یک اتاقک کوچک داری ... . میز تحریری چوبی و کهنه گوشه ای از آن را فرا گرفته و میلیون ها کتابی که درونش هیچ نیست تا خود بنویسیشان ...
بانو ... بیا
ما را در سایت عدم حضور دنبال میکنید
برچسب: بانو, نویسنده: بازدید: 17