زندگی عجیب و جالب است مادامی که غمگین ترین هستی میتوانی با تمامت بخندی و زمانی که احساس ناتوانی میکنی ، ناگهان اتفاقی ظهور می کند که می اندیشی تا کنون این چنین خوشبخت نبوده ای !
عشق ، وصل ، دلتنگی
سه واژه عجیبی که این روزها فکرم را به خود مشغول کرده است .
عشق
آیا عشق وجود دارد ؟ به عقیده من وجود دارد ، چگونه می شود یک انسان آنقدر برایت خوشایند باشد که تک تک حرکات ،چرخش چشم ها و تنِ صدایش بی قرارت کند آن چنان که نتوانی از میزان احساسی ک در درون خود جریان دارد واحد مقداری برگزینی و بگویی من فلانی را انقدر دوست دارم ! به راستی ته ندارد . هر لحظه وسیع تر میشود.
و نکند ناگاه فرو ریزد ؟
چه چیزی باعث فرو ریختنش می شود ؟
عدم اعتماد ؟ عدم احترام ؟ عدم درک ؟ خودخواهی ؟ علاقه بیش از حد ؟ عذاب وجدان ؟ افسردگی ؟ تفاوت اعتقادی یا تقابل شخصیتی ؟
وصل
با گذشت زمان و تغییراتی که در فرهنگ و جامعه کشور پدید آمده به راستی معنی وصل دچار تغییرات بسیاری شده است . وصل یک واژه عربی یه معنای پیوند زدن و رسیدن است که در مقابل واژه فراق قرار میگیرد ، اکنون وصل چیست؟ در روزگاران گذشته شاعران و نویسندگان بسیاری از غم فراق و لذت وصل نوشته اند و کتاب ها سروده اند اما حال چه اتفاقی افتاده است ؟ شاید نگرش افراد جامعه به این واژه به شیوه سنتی خود باقی مانده باشد اما در عمل چیزی که دیده می شود متفاوت است . اکنون که من ترا دارم چه وصلی؟ آیا مگر نه این که وصل به معنای رسیدن است ؟ مگر نه مرا در آغوشت می فشاری و می بوسی ؟ مگر نه این که میگویی برای منی و من متعلق به تو ام ؟دیگر چه وصلی ؟ مگر وصل چیزی جز این است ؟ اگر آرامش عاشق با وصل منجر میشود و مقوله ای که مد نظر من است وصل نمی باشد ، به راستی آن چه آرامش کشنده ایست که تمام شاعران و نویسندگان از عدم درکش فریاد برآورده اند ؟
دلتنگی
دلتنگی یا فراق ؟ آیا هر دو یکی یا جزئی از یک دیگرند ؟ نمیدانم . من فکر می کنم که تفاوت های عمده ای با یکدیگر داشته باشند .
فراق ، هجر ، واژه هایی که به استمرار در ادبیات نظم و نثر شنیده ایم، کلماتی هستند که در همان زمان ها مورد استفاده قرار می گرفتند . زمانی که معشوق و معشوقه در محل هایی متفاوت زندگی میکردند ، قومیت های متفاوت داشتند ، اعتقادات و سنت های قومی قبیله ایشان باعث جدایی بزرگی میانشان میشد که آن را به دردی بدل می کرد که نامش را نهادند درد هجران . غم فراق .چنانچه خواجه میفرماید :
درد عشقی کشیده ام که مپرس زهر هجری چشیده ام که مپرس
گشته ام در جهان و آخر کار دلبری برگزیده ام که مپرس
در جوامع امروزی مفاهیم به شدت در حال تغییر است . ایران پر شده است از عشق های خیالی ، تصورات دروغین و افکار فاحش!
جهان مملو شده است از دو نفره هایی که تک نفره اند . از با هم بودن هایی که بی همند و از عشق هایی که خالصانه رو به افسردگی و انزوا می روند .
ما هستیم در کنار هم .به راستی ما چگونه ایم ؟ ما در این کره خاکی چه هستیم ؟ عاشقانی که دچار انزوا می شوند ؟ همانند کودکی که عروسکش را در آغوش میگیرد و از ترس اینکه کسی آن را بدزدد جایی قایم میشوند و مضطرب اطراف خود را می نگرند ؟
وصال توست
اگر دل را مرادی هست و مطلوبی
کنار توست
اگر غم را کناری هست و پایانی
عدم حضور...
ما را در سایت عدم حضور دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 54