دقیقا دو ماه و اندیست که در حال تجربه ی زیستن در میان آدم هایی متفاوت ام . تجربه ی جالبی اما بسیار سخت و کمی غیرقابل تحمل است ...
زیستن با انسان هایی افسرده ، مغموم و بی هدف ...
وگاهی بسیار هیجان زده با انگیزه و شاد.
زیستن با کسانیکه میگویند خدا نیست اما نمیگویند چرا ؟ صرفا تحت تاثیر گفته ها و شنیده هایشان حرف هایی میزندد که چیستی و چرایی اش را نمی دانند . *
این ها اصلا نمیدانند چه میگویند ...
میگویند من از فلانی بدم می آید بدون آنکه بدانند او کیست ؟
می گویند من از طبیعت بیجان متنفرم اما بدون آن که تلاشی در جهت برپایی این مهم کرده باشند .
آن ها بدونِ هیچ فکری سخن می گویند بدونِ هیچ عقیده ای اظهار نظر می کنند و بدون هیچ دغدغه ای رویا پردازی !!
من فکر می کنم بدون کشف بدی ها و بدون شناخت غم ، خوبی و شادی ای وجود نخواهد داشت و به عقیده ی من بدیها خوبی ها را به وجود آورده اند پس چرا انسان باید خودش را مجبور کند که ادم خوبی باشد ؟ چرا نباید با آن چه که هست زندگی کند و سپس بعد از شناخت بدی هایش خوبی هارا جایگزین کند ؟چرا انسان نباید منفی نگر باشد مگر منفی نگر بودن تا یک جایی باعث و بانی تولید خوبی نمیشود ؟
* آیا انسان خداست ؟ شیطان خداست ؟ یا خدا خداست ؟ شیطان چیست ؟ انسان چیست ؟ انسان خود خداست و انسان شیطانست ؟ خدا یعنی اجتماع خوبی و شیطان ینی اجتماع بدی و این دو آیا یک کل را به وجود نمی آورند ؟ آیا هر دو لازم و ملزوم یکدیگر نیستند ؟ آیا حضور شیطان هم به اندازه حضور خدا مهم نیست ؟ آیا جایگاه این دو یکی ست ؟
عدم حضور...ما را در سایت عدم حضور دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 26