چشمانش خاکستری بود درست عین خودش ، نسبت به عکسش هم لندوک تر و دیلاق تر به نظر می رسید ... دیر جوش و دیر ذوق هم بود ... پسری ک باهاش بود میگفت این و میبینی ؟؟ این همش تو زندگیش خیانت دیده ... همه اش هذیان میگفت ... مثلا میگفت من رئیس جمهور آمریکا هستم . یا میگفت من دولت تعیین می کنم . یکبار هم گفت یک روز را انتخاب کنیم به نام روز همبرگر ... در این روز به هر بنی بشری یک ساندویچ همبر بدهیم با نوشابه .... . قبل تر ها به من گفته بود مرا خیلی دوست دارد ... هر شب علاقه اش به من صد برابر بیشتر می شود ... صدام میزد دلبر ... میگفت تو فقط بلدی دل ببری ... . ******** نور کافه خیلی کم بود ... رز در کنارم غش غش میخندید و بیخیال و خوشحال بود ... میگفت به خاطر من این همه راه رو از شیراز اومده ... اما من خوشحال نبودم ... حتی بهش دست هم ندادم . خیلی خاکستری بود .. . . موهاشو از پشت بسته بود به افتخار من یه سبیل بزرگ پدر مادر دار هم زده بود تنگ صورتش که مثلا دل ببره ... نبرد . بهش نمیومد ... . تازه خیلی هم ریز بود ... مرد باید عریض باشه ... فرت و فرت سیگار میکشید و دودش رو توی صورت من میداد ... سیگار می کشید ... دستشو می برد بالا از دور به دودش نگاه میکرد و فکر میکرد که چرا دیشب موفق به خودکشی نشده است . تمام آرزو هایش به مرگ ختم می شد. . . . .. . چقد جالب که بوی سیگار هم به نسبت علاقه ات به طرف مقابل کم و زیاد می شود ... اگ بوی سیگار دوست صمیمی ام بود ... شاید اصلا حسش نمی کردم ... . ****** تو ماشین بودیم ... صدای موسیقی رپی که گذاشته بود اعصابم را پیش از پیش متشنج می کرد و دنبال راهی برای فرار بودم . خاطره تعریف می کرد و بلند بلند میخندید . _ مجید لطفا دیگ سیگار نکش ! کلافه بودم ... ******* بعضی وقت ها به این فکر می کنم که چه اتفاقی باعث میشود که یک آدم انقدر خالی بشود ... تکرار چه خصلتی یا استمرار چه حسی... چه می شود که آدم ته همه چیز به خودکشی فکر کند... آن هم با هزار و یک ایده ی خاص .. مثلا میگفت آرزو دارم با سیگار بروم تو پمپ بنزین ... همینطور بین ماشین ها قدم بزنم .... همه ی آدم ها با استرس نگاهم کنند .... یک هو سیگار را پرت کنم و همه با هم بمیریم ... بعدشم قاه قاه میخندید و میگفت واقعا رویاست ... همیشه میگه هنر من رو به این روز کشوند ... احساس می کنم دیوانه ست ... جنون ... اگ نداشت که کفش چارخونه ی قرمز نمی پوشید با تیشرت سبز پسته ای خال خالی . اگ نداشت که با کلت و هفت تیرهای قلابی فیگور خودکشی نمی گرفت . . . . واقعا چی میشه که یه آدم به خودکشی فکر می کنه ... . ******* نمیدانم از دیدنش خوشحال شدم یا ناراحت ... یا نمیدانم چرا انقد یخ بود . . . چرا انقد سیگار می کشید ... چرا انقد بلاتکلیف بود چرا هیچ چیز نمیخواست ... یا فقط میخواست و به هیچ جا نمیرسید ... فقط میگفت که من میخوام اما انگار مرده بود ... همش رویا ... همش تصور .... همش خیال پردازی ... (( من وقتی میکل آنژ داشت مجسمه داوود رو میساخت در کنارش بودم)) یا (( خودم دیدم قبل از این که داوینچی مونالیزا رو بکشد یک لب طولانی ازش گرفت .)) ********* و واقعیت را در لا به لای انگشتان ظریف و لاک زده اش گم کردم ... من روی لبهاش زندگی می کردم .. . در گودی گردنش کتاب می خواندم ... . در انحنای تنش چه نقاشی ها که نمی کشیدم ... من واقعیت را وقتی گم کردم که تو ... ... ... من .... ... ... بَنگ . .. عدم حضور...