رفتم جلو آینه .... . موهام پریشون دورم ریخته بود ...زیر چشمام قد یه بند انگشت گود رفته بود و احساس میکردم وسط سرم مثل کاسه خالی شده و یه چپه سوزن توشه ...
رژ قرمز آلبالوییم رو برداشتم و با فشار رو لبم کشیدم ...وحشیانه و با چشمانی دریده به خودم نگاه کردم ... . دوباره کشیدم ... . لبم مثل خون قرمز شده بود ... . کلافه شدم با پشت دستم پخشش کردم و پرتش کردم اونور اتاق ... نشستم پشت میزم .... رنگ مشکی رو ریختم رو پالت ... با یکم سفید .... . قلم مو رو برداشتمو هی هم زدم ... هی هم زدم .... . چشام نمیدید ... . ینی میدید ولی ...
نمیدونم ... .
سرمو اوردم جلو که بهتر ببینم ... .درست نزدیک پالت .... . اعصابم خورد شد ....انگار کور شده بودم .. . کف دستمو گذاشتم رو رنگا و با عصبانیت رو کاغذ سفیدی که جلوم بود پخشش کردم.... .
دراز کشیدم .... چشمامو بستم تا ببینمش ... .
نمیدونم از کجا آویزون شده بود ! عین سیخ شق و رق بود و هیچ فاصله ای با صورتم نداشت ... چشماش دو دو میزد ، انگار وسط ملاجش روییده بودن و مثل خودم برقش تکون میخورد ، با موهای سیاه و بلند و پریشون ... یه تاپ سفید بندی کثیف تنش بودو شونه های لخت و ظریفش تو اون تاریکی به خوبی مشخص بود .... دستاشو نمیدونم کجا قایم کرده بود ک نبودشون .... . انگار دل بخواهی بعضی از اعضای بدنش رو با خودش نمیاورد ... بعضی وقتا دماغشو جا میذاشت .. . گاهی اوقات یکی از چشماشو ... .الانم که لابد دستاشو ... احساس می کردم درست بالای سرم از سقف دارش زدن ... . انگار اصلا اینجا نبود ...بهت زده و باتعجب درست به وسط ابروهام خیره شده بود .... .
تا خود صبح حضور داشت ...در تمام لحظات خوابيدنم ... بدون ذره ای خستگی ...خیره خیره دنبال چیزی میگشت که نیست. . .
کاش می تونستم از مرکز احساسم خودم رو دار بزنم ... یا کاش چشمام کور میشد ... . یا لال بودم ... .
دلم برای خودم تنگ شده ... دوست دارم سرمو از چشم به بالا بِبُرم ... . انگار احساسم وسط دو تا ابرومه . شاید یکم پایین تر ... نمیدونم. .. بعضی وقتا حس میکنم ... یه چیزی از اون وسط در میاد .... . دو تا مته میکنه مرکز سیاهی چشمم .... . اون موقع ست که خیلی با احساس میشم ... .