یه لباس صورتی کمرنگ تنم بود انگار !
خوابیده بودم .
احساس میکردم گذاشتنم تو گورو یه عالمه سورن ریختن روم ...!
. دستامم با چند تا گره محکم بسته بودن به لبه ی آهنی تخت خوابم " محل ارامشم "
چند تا تکون محکم خوردمو شروع کردم به داد و هوار .... .
چشمام سرخ شده بودو داشت از حدقه میزد بیرون و همش خیره به یه جا ثابت شده بود حتی با تکون های شدید بدنم حسی واردشون نمیشد ... . انگار مثل مرده ی دفن نشده باد کرده بودم ... .
جیغ زدم :
+ دستامو باز کنین ، انقد دستامو میبندین نمیدونم چطوری ناز کنم . !
خسته شدم افتادم رو تخت .... چشمامو بستم . ابروهامو در هم کشیدم یادم افتاد یک نفر ... . واسم یه چیزی اورده بود که نذاشته بودن ازش استقاده کنم ... .
********
صبح بود .
نشسته بودم روی زمین تو تراس . پاهامو دراز کرده بودم و یه بوم گذاشته بودم وسطش که اگر کسی اومد داخل و خواست ازم بگیرتش بغلش کنمو نذارم بدزدنش ، آخه احساسم بود ، همه چیم بود . شبا هم با خودم میبردمش تو تختم ، یا یجا تو باغچه قایمش میکردم ، خراب میشد ولی خودم که میدونستم چیه ، نمیذاشتم هیچکس نگاش کنه .
یه لحظه ترسیدم بومو کشیدم جلومو سفت بغلش کردم . اوردمش عقب ، همه ش پخش شده بود .
انگار کسی آن وسط میانِ احساسم خودش را سر بریده بود .
قلم مو رو برداشتمو همونجور که تو بغلم بود و هیچ فاصله ای با صورتم نداشت شروع کردم به کار ، صدای قیژ در آهنی توجهم رو به خودش جلب کرد . سرمو با شتاب و دلهره اوردم بالا ....
چهره ش آشنا میزد یه جاهایی درست وسط قلبم یه تاش های محکم قرمزی زده بود ، انگار وسط خاطراتم گمش کرده بودم ... نشناختمش .
اومد جلو .
- سلام .
فقط نگاش کردم !
چهار زانو نشست جفتم . رو کاشیا .
از گوشه چشمم نگاش کردم . یهو یاد نقاشیم افتادمو با یه حرکت سریع بغلش کردم .
اصلا شوکه نشد . لبخند زد .
انگار دور چشمش بازم چشم بود،یا مژه هاش آدم بودن . جای مو رو سرش یک سری افکار رشد کرده بود که معلوم نبود چی هستن . به وضوح حس میکردم که وجودش پاهام بود .
- خوبی ؟ .
مدتی نگاهم کرد ، جوابی نداشتم که بدم ینی داشتم توان حرف زد در من نبود .
دستشو کرد تو کیفش . یه دفتر طراحی دراورد . با یه مداد . عقب عقب رفت و تکیه شو داد به در . شروع کرد به طراحی ... . خط خطی میکرد .
خودمو کشیدم جلو . نگا کردم به دفترش . زود دفترشو بغل کرد که من نبینم .
لب ور چیدم .
خندید .
+ تو... .
خون جای نفسمو گرفت . قورتش دادم .
بوم رو با احتیاط از خودم جدا کردم همه ش پخش شده بود ...خوابوندمش رو پام .
چشماش از نگاهم گرفته شدو لغزید روی بوم . احساس کردم یک عالمه حدقه چشم چسبیدن به نقاشیم .
+ چه خوب شده !
دوباره برگشت سمت کیفش . زیپ جلوی کیفش رو باز کرد و یه لاک قرمز اورد بیرون و گرفت طرفم . خیره شدم به چشاش ... .
سرمو اوردم پایین . به نقاشیم نگاه کردم . روسریمو دراوردمو با فشار رنگایی ک خیس بودن رو پاک کردم . همش پخش شده بود . بغض کردم . انداختمش پشت سرم .
دستاش سست شد .
سرمو اوردم بالا . دستمو اروم گرفت و مشتمو باز کرد . ناخنامو تا ته چیده بودن ... انگار زیرشون شیطان جمع میشد . یا اگ نمیچیدن چرک و خون از اسمون میچکید .
بدرد لاک نمیخورد .... .
بدرد ناز نمیخورد !
دستمو سفت فشرد !
انگار با دستاش یکی دو بار خودشو خفه کرده بود .
اوردمشون بالا و حلقه شون کردم دور گردنم .
چشمامو بستم !
...
عدم حضور...ما را در سایت عدم حضور دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 21