
در تراس طبقه چهارم خابگاه اقاقیا روی صندلی پلاستیکی خاکستری نشسته بود و به چراغ های زیادی که از دور برایش چشمک میزدند نگاه میکرد . وبلاگ آرامش کلمه داشت .(البته اگر درو وا نمیکردن و با تلفن همراهشون شروع به فک ز...
ادامه مطلب
داشتیم میگفتیم . . . شمع هایم در حالتی هستن که انگار برای زنده ماندنشان و کاری که انجام میدهند میجنگن . ( نمیدونم چرا یهویی دلم خواست بقیه شو چینی بنویسم ولی متاسفانه چینی بلد نیستم ) انقد شمع روشن کر...
ادامه مطلب
آدم ها عجیب آدم ها غریب ...دقیقا دو ماه و اندیست که در حال تجربه ی زیستن در میان آدم هایی متفاوت ام . تجربه ی جالبی اما بسیار سخت و کمی غیرقابل تحمل است ... زیستن با انسان هایی افسرده ، مغموم و بی هدف ...وگاهی بسیار هیجان زده با انگیزه و شاد.زیستن با کسانیکه میگویند خدا نیست اما نمیگویند چرا ؟ صرفا تحت تاثیر گفته ها و شنیده هایشان حرف هایی میزندد که چیستی و چرایی اش را نمی دانند . *این ها اصلا نمیدانند چه میگویند ... میگویند من از فلانی بدم می آید بدون آنکه بدانند او کیست ؟ می گویند من از طبیعت ...
ادامه مطلب
مذهب . تاريخ : پنجشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۶ | 5:17 | نویسنده : بانوی عدم داشتن پدر یا مادر مذهبی و کلاسیک در صورت داشتن روحیه ای مدرن و غیر مذهبی واقعا فاجعه ای بس عظیم است . بالا و پایین پریدنی بیهوده و لزج ... احساس میکنی دارند با چاقوی کند یک قسمت از پوست سرت را جدا می کنند . xa0 .: :. ...
ادامه مطلب
دلم گرفته . این روزا که دیگه مهرنگار نمیرم تقریبا غیر از اوایلش هر روز با مادرم حرفم میشه و عین بیشعورا باش بد حرف میزنم . منی که ادعا میکنم احترام قائلم برای دیگران عین یه بیشعور احمق به کسی که بزرگم کرده بی احترامی میکنم .حقی نداره در قبال تصمیم گیری برای من و آینده م . باید بفهمه من یک شخصیت کامل...
ادامه مطلب
تمام سر های دنیا را میبُرم ولی دلم را نه ... .دلم گیر است ... .به آسمانی که شاهد به دار اویختن موجودی سیاه و چرک بود و برای کشتن جنین سقط شده اش تمام ساطور های دنیا را اجیر کرده بود ... .به آسمان شب ... ! ...
ادامه مطلب
در من یک تیمارستان وجود داردیک تیمارستان با هفتاد تختخوابهفتاد تختخواب با هفتاد دیوانهو سخت ترین کار دنیا را من میکنمزمانی که از من می پرسند : خوبی ؟!و من باید یک تیمارستان هفتاد تختخوابی را آرام کنم و با متانت صادقانه ای بگویم" بله ، امروز خیلی خوبم " :)"پویان اوحدی "...
ادامه مطلب
قدیما یه جوری آرامش داشتم انگار مُرده بودم ! الان یه جوری بیقرارم انگار دارم میمیرم !...
ادامه مطلب
در جایی ، منتهاي دنیا به زانو افتاده ام...xa0 خسته م. xa0 خیلی خسته .. xa0 کاش میشد حتی یکی دو ثانیه دلم آروم میشد. .. اندازه همون دو ثانیه امنیت داشتم ..xa0 قد همون دو ثانیه اعتماد داشتم. . xa0.xa0 دو ثانیه نميترسيدم ... .xa0 دو ثانیه وحشت نمی کردم از وجودی به نام من. . xa0 فقط همین دو ثانیه . .xa0...
ادامه مطلب
کاش همه وسایلمو میریخت تو آب ولی اون هفت تا گل رو پر پر نمیکرد روش ... . ! ینی من کامل حذف شدم دیگ ؟ عین بچها دستامو مشت میکنم و میذارم رو چشمامو و تکون میدم که اشکام بند بشن . ینی واقعا دیگ تموم شد ؟ چرا تحمل این تموم شدن رو ندارم ؟ چرا اومد به من گفت ؟ چرا آزارم میده ... . چرا همه چیزو زنده کرد .... چرا نمیذاره خوب باشم .. . چرا و صد چرا تو سرم رژه میره ... چرا من هنوز زنده م ؟ xa0...
ادامه مطلب
همیشه از این که نامه ی عاشقانه بنویسم تنفر عمیقی داشتم اون اینو میدونست برای همین همیشه برام نامه ی سراسر عاشقانه می نوشت ، بنظرم یک جورایی لوس و مسخره ست . من که هیچ وقت براش ننوشتم اما نامه هاش رو دارم هنوزxa0 . هر سری که با هم میرفتیم بیرون موقع خداحافظی منتظر بودم که نامه مو بهم بده ... . که بعد بدو ام برم خونه برم تو اتاقم درو قفل کنم چراغا رو خاموش کنم برم زیر پتو و با نور چراغ قوه ی گوشیم چهار پنج خط نامه ی عاشقانه بخونم و هم بخندم هم دلم قنچ بره که چقد این مرد رو دوست دارم . بعضی وقتا ...
ادامه مطلب
من یک " مادرم " بدون آن که جنین یا کودکی داشته باشم ! xa0...
ادامه مطلب
جدیدا وقتی مهربونی میکنم ناخودآگاه بغض میکنم . پ.ن: دل مهربان چجوری از بین میره ؟xa0 پ.ن2 : من هیچ مخاطبی ندارم . xa0...
ادامه مطلب
xa0 یه لباس صورتی کمرنگ تنم بود انگار ! خوابیده بودمxa0 . احساس میکردمxa0 گذاشتنم تو گورو یه عالمه سورن ریختن روم ...! . دستامم با چند تا گره محکم بسته بودن به لبه ی آهنی تخت خوابم " محل ارامشم " xa0چند تا تکون محکم خوردمو شروع کردم به داد و هوار .... . چشمام سرخ شده بودو داشت از حدقه میزد بیرون و همش خیره به یه جا ثابت شده بود حتی با تکون های شدید بدنم حسی واردشون نمیشد ... . انگار مثل مرده ی دفن نشده باد کرده بودم ... . جیغ زدم : + دستامو باز کنین ، انقد دستامو میبندین نمیدونمxa0 چطوری ناز ک...
ادامه مطلب
(خودمردگی)رفتم جلو آینه .... . موهام پریشون دورم ریخته بود ...زیر چشمام قد یه بند انگشت گود رفته بود و احساس میکردم وسط سرم مثل کاسه خالی شده و یه چپه سوزن توشه ...رژ قرمز آلبالوییم رو برداشتم و با فشار رو لبم کشیدم ...وحشیانه و با چشمانی دریده به خودم نگاه کردم ... . دوباره کشیدم ... . لبم مثل خون قرمز شده بود ... . کلافه شدم با پشت دستم پخشش کردم و پرتش کردم اونور اتاق ... نشستم پشت میزم .... رنگ مشکی رو ریختم رو پالت ... با یکم سفید .... . قلم مو رو برداشتمو هی هم زدم ... هی هم زدم .... . چشا...
ادامه مطلب