داشتم گریه میکردم ... زار زار ... مثل ابر بهار ... . مامانم اروم لای در و وا کرد و یه لیوان شربت خاکشیر گذاشت جلوم . یه قاشق چشیدم ... توش گلاب ریخته بود .... . xa0گلاب شادمانی میاره ... ....